بیانات مقام معظم رهبری در دیدار شرکت کنندگان در همایش آسیب شناسی انقلاب
اسفند ماه سال ۷۷
من مىخواهم به شما بگويم كه انقلاب ما بسيار عظيم و بسيار بالاتر و برتر از تقويمها و تقديرهاى ناظران بينالمللى است؛ از لحاظ بنيه، بسيار قوى است - من حالا مختصراً عرض خواهم كرد - به همين دليل است كه با وجود اين كه عليه اين انقلاب، تهاجمها و ضربهها و محاصرهها، بيش از همهى انقلابهايى كه من مىشناسم بوده، آسيبپذيرى اين انقلاب، از همهى انقلابهاى بزرگ دنيا بمراتب كمتر بوده است. من يادداشت كردهام كه انقلابمان را با سه انقلاب معروف - كه كم و بيش شما آقايان مىشناسيد - مقايسه كنم؛ البته غير از اينها هم مواردى هست، اما اين سه انقلاب، مهم است.
يكى انقلاب كبير فرانسه است - از انقلابهاى دور دست؛ با دويست و خردهيى سال فاصله - يكى انقلاب شوروى - در فاصلهى تقريباً نزديك به ما - كه يكى از بزرگترين انقلابهاى قرون اخير است، يكى هم يك انقلاب اسلامى، يعنى انقلاب الجزاير كه حقيقتاً انقلاب بود. آدم نمىتواند اين كودتاهايى كه به اسم انقلاب، در افريقا و امريكاى لاتين انجام گرفت، واقعاً خيلى انقلاب بداند؛ والا من بعضى از اينجاهايى كه انقلاب كردند - كشورهاى افريقايى و غيرافريقايى، موزامبيك، زيمبابوه، يا آنچه در هند اتفاق افتاد - ديدهام؛ اگر بشود اسم آنها را انقلاب گذاشت!
ما اينها را از نزديك مشاهده كرديم؛ هيچ كدام آن چنان خصوصيتى را ندارند كه اصلاً بشود آنها را با انقلاب ما مقايسه كرد. اما اين سه انقلاب، تا حدودى قابل مقايسهاند. البته به نظر من مقايسهى اينها هم يك كار بسيار شيرين علمى است؛ چقدر خوب است كه كسانى هم اين كار را بكنند! هم علمى، به معناى جامعهشناسى است، هم علمى، به معناى تاريخى است.
بيست سال از انقلاب ما گذشته است؛ شما بيست سال بعد از انقلاب كبير فرانسه را، بيست سال بعد از انقلاب اكتبر، يا بيست سال بعد از انقلاب الجزاير را در نظر بگيريد. شما بيست سال بعد از انقلاب كبير فرانسه - حدود سال 1809 - را نگاه كنيد، چيزى كه از فرانسهى دوران لوئى شانزدهم تغيير پيدا كرده، شخص پادشاه است! در سال 1809، پادشاهى بهنام ناپلئون بناپارت بر سر كار است؛ يك امپراطور، تاجگذارى كرده و به معناى واقعى كلمه، پادشاهى مىكند! آراى مردم و آزادى به آن معنايى كه انقلاب كبير فرانسه برايش تلاش كرد - در زندگى و در حكومت مطلقهى ناپلئون، يك ذرّه وجود ندارد! بله، تفاوت ديگرش آن است كه لوئى شانزدهم، پادشاه كم عرضهيى بود، در حالى كه بناپارت، پادشاهى با عرضه و قوى بود.
آن چيزى كه امروز فرانسه مىتواند بهعنوان افتخار بناپارت ياد كند، اين است كه او ايتاليا و اتريش و بلژيك را فتح كرد - كارهاى او اين است ديگر - و الا بيست سال بعد از انقلاب براى بناپارت، هيچ افتخار ديگرى از لحاظ آرمانهاى انقلاب - آن حرفهايى كه «ژان ژاپلوسه» و «ولتر» و ديگران مىگفتند - در حكومت فرانسه، مطلقاً وجود ندارد! البته اگر شما در اين بيست سال نگاه كنيد و ببينيد در فرانسه چه گذشته است، حقيقتاً خواهيد ديد كه انقلاب عظيم و شكوهمند ما، اصلاً برترين پديدهيى است كه مىتواند در اين نمونهها مورد نظر قرار بگيرد.
در طول اين بيست سال در فرانسه - تا قبل از اين كه ناپلئون روى كار بيايد - سه گروه، هر سه بهعنوان انقلاب، سركار آمدند. گروه اول، گروه انقلابيونى بودند كه - شايد ماجراهايش را شنيده، يا خواندهايد - آن برخوردهاى خشن، كور و فراموش نشدنى و آن ويرانيها را در تاريخ فرانسه كردند! به هر حال، يك انقلاب كردند؛ تا حدودى قابل تحمل بود.
بعد از حدود پنج سال، گروه دوم سركار آمدند و گروه اول را قلع و قمع كردند! شخصيتهاى برجستهى انقلابى - تقريباً بدون استثنا - اعدام شدند! اين گروه دوم، گروه افراطيون بودند؛ كسانى بودند كه انقلابيون اوليه را متهم به سازشكارى كرده و آنها را اعدام كردند.
گروه سوم آمدند و گروه دوم را متهم به تندروى كردند؛ بعضى از آنها را اعدام و خيلى را تبعيد كردند و اين تبعيد، تا سالها ادامه داشت!
شما اگر بينوايان ويكتور هوگو را خوانده باشيد، در اول داستان، صحبت پيرمردى است كه جزو منتخبين همان گروه دوم بوده است. تا آن تاريخى كه داستان ويكتور هوگو شروع مىشود - تقريباً اواخر قرن نوزدهم، يعنى حدود سال 1825، شايد هم بيشتر - هنوز آن تبعيدى وجود داشته است؛ كه شما ماجراى آن تبعيدى را و اين كه چه مىكرد و چه مىگفت و چطور هنوز مىترسيد، در آن داستان مشاهده مىكنيد!
بعد، گروه سوم كه كار خودشان را انجام دادند - البته با ضعف تمام - زمينه را براى روى كار آوردن ناپلئون فراهم كردند و ناپلئون با استفاده از زرنگيها و نبوغ خودش و اوضاع نابسامان فرانسه، در رأس قدرت آمد و پادشاهى را برگرداند؛ منتها نه پادشاهى - به اصطلاح - سلسلهى برنبها كه همان لوئى شانزدهم و غيره، جزوش بودند. البته اين وضعيت، تا زمانى بود كه ناپلئون زنده بود؛ بعد كه ناپلئون مرد، باز همان گروه - يعنى پادشاهان برنبها، لوئى هجدهم و اينها - سركار آمدند و فرانسه تا دهها سال دچار اضطراب بود - تقريباً صد سال بعد از انقلاب فرانسه - اينها واقعاً چيزهاى عجيب و داستانهاى مهمى است!
نگران تلویزیون که این روزها گاهی جملاتی از آن بیرون می آید که ما اصلا توقعش را نداریم ، نگران زیرنویسی که وسط فیلم سینمایی شبکه ۵ مردم را به دیدن گفتگوی سیاسی دو نفر در شبکه ۳ دعوت می کند ،
من که می دانم به اندازه همین ذره هم به آزادی بیان و حقوق مساوی مخاطبین و اساسا به ملی بودنشان اعتقادی ندارند ، اینها همه بازی است برای فراموشی ... برای اینکه به ما قالب کنند که چه چیزی بخواهیم !!!!!!!!
مدتی است در فضای وبلاگی بحث بر سر این است که آیا رفتارهای اخیر مردم معترض در خیابانها با نیروهای امنیتی ، شعارهایشان ، و نیز صحبتهایی که در فضای مجازی رخ می دهد می تواند به جنبش سبز کمکی بکند؟
اتفاق میمونی است اینکه گاهی آسیب شناسی هایی اینچنین می تواند مارا در پیمودن مسیری که به هدفمان بینجامد یاری دهد.
برای تشخیص اینکه تندروی های اخیر در شعارها یا برخورد مردم با تصاویر شخصیتهای نظام که در خیابان نصب شده بود از کجا نشات می گیرد باید نقبی به گذشته نه چندان دور زد به زمان تبلیغات انتخابات ، به آن زمان که همه در خیابانها و خانه ها و در فضای مجازی تمام انرژیمان صرف این میشد که کاندیدایی بجز احمدی نژاد و ترجیحا موسوی ویا کروبی پیروز انتخابات باشد .
چرا چنین بود؟
گمان می کردیم با روی کار آمدن موسوی به چه چیزی می رسیم که امروز از داشتنش محرومیم ؟
نیازی نمی بینم یاد آوری کنم که موسوی هم مثل خاتمی و مثل کروبی ومثل خیلیهای دیگر خودرا سرباز نظام می داند . حتی در تبلیغات گاهی شعارهایی می داد که بوی اصولگرایی از آن به مشام می رسید. ایجاد شاخه بسیج در ستاد تبلیغات یکی از آن نمونه ها بود که البته با دفاع موسوی از آن مواجه شدیم.
آیا واقعا فکر می کردیم با روی کار آمدن موسوی قرار است نظام از جمهوری اسلامی به جمهوری ایرانی تغییر کند یا توجهات نظام به غزه ولبنان قطع شود ؟ مسلما اینطور نبود ، آن روزها هم مثل امروز موضعگیریها بیانیه ها و شعارهای موسوی را تعقیب میکردیم و همه به همان شعارها رای دادیم.
مواضع امروز ما در خیابانها و فضای مجازی محصول دو عامل است اول برخورد خشن و غیرانسانی نیروهای امنیتی با مردم در خیابانها و متعاقب آن در بازداشتگاهها و دوم تبلیغات عده ای که در فضای امن غرب روی مبل راحتی نشسته اند پا روی پا انداخته اند و به ما می گویند در این گودال بلا چه بگوییم ؟ چگونه رفتار کنیم ؟ کسانی که مسلما نه به موسوی و خاتمی و کروبی اعتقادی دارند و نه به مردمی که به آنها رای داده اند.
سالها پیش وقتی خاتمی با شعارهای دموکراسی خواهانه به صحنه آمد هم همین اشتباه را کردیم طرح عبور از خاتمی را که یادمان نرفته ، بیرون گود بودیم و از خاتمی توقع داشتیم لنگش کند، می دانم خاتمی هم آنگونه که خودش بعدها گفت از ظرفیت عظیمی که در اختیارش بود استفاده نکرد، ولی واقعا تصور کنید اگر قرار بود خاتمی کاری انجام دهد غیر از فراهم نمودن زمینه های آزادی بیان و تقویت تشکلهای مدنی و کلا غیر از شعارهایی بود که در زمان تبلیغاتش وعده داده بود؟ آیا زمانی که به خاتمی رای دادیم توقعی بیش از این داشتیم؟
دوستان ما ابتدای مسیر دموکراسی هستیم مطالبات جنبش سبز همان چیزهایی است که موسوی و کروبی در بیانیه های متعددشان گفته اند و البته بدانیم رادیکالیزم بهترین کمک به مخالفین ما در حکومت است تا با تمسک به آن به سرکوب ما بپردازند .
فکر کنید چقدر تفاوت وجود دارد میان برخوردی که با مراسم دعای کمیل شد و برخوردهایی که صدا و سیما با شعا رهای متفاوت مردم در روز قدس انجام داد به نظر شما کدام می تواند مشروعیت بیشتری برای برخوردهای خشن تر فراهم کند؟
فراموش نکنید قدرت ما در حضوریست که داریم، همین که همواره در تجمعات تعدادمان از تعداد دولتی ها بیشتر است نشان قدرت ماست و همین بیشترین فشار را به دولت وارد می کند.
همین که نشان می دهیم اکثریت ماییم .
می دانم دیر شروع کرده ام به خصوص که خیلی هم مهارت ندارم ولی باز خودم را دلداری می دهم که امروز بهتر از فرداست .
حیطه علایقم مشخص است می دانم از چه چیز هایی خواهم نوشت فقط شاید این موضوع خواننده را کمی بیازارد که مثلا چرا پستها چندان ربطی به هم ندارند یا چرا گاهی چنین پوشیده و گاهی چنین عیان می نویسم
بهر حال دلم می خواهد ....دلم می خواهد اینجا آنگونه بنویسم که دوست دارم آنگونه که هستم .
باز این چه ابر بود که مارا فروگرفت
تنها نه من،گرفتگی عالمست این
یکدم نگاه کن که چه برباد میدهی
چندین هزار امید بنی آدمست این